هنر داستان نویسی از دیدگاه نویسندگان بزرگ دنیا

هنر داستان نویسی از دیدگاه نویسندگان بزرگ دنیا

حقیقت این است که فقط با مطالعه‌یِ دقیقِ آثارِ ادبیِ بدونِ‌نقص و توجه به اسلوبِ ویژه‌ای که استادانِ بزرگ برایِ جمله‌بندی، تاکید، نگاه، انتخابِ کلمات، داستان‌پردازی، تخیل، کلمات، پاراگراف‌ها و فصل‌هایِ یک کتاب انتخاب کرده‌اند، می‌توان آن‌چه را باید در باره‌یِ تکنیک یاد گرفت به دست می آورید.

168
0
اشتراک
مسابقه داستان نویسی
مسابقه داستان نویسی

آنتون چخوف

  • به اعتقاد من، توصیف مناظر طبیعی در داستان باید خیلی مختصر باشد و به سایر عناصر داستان پیوند بخورد. توصیف‌هایی مانند «هنگام غروب، امواج دریا هر دم تاریک‌تر می‌شدند و خورشید در میانه‌ این امواج، واپسین انوار طلاییِ تیره‌اش را پخش می‌کرد»، یا «پرستوهایی که پروازکنان از روی سطح آب می‌گذشتند، شادمانه آواز سر داده بودند» و غیره، کلیشه‌هایی هستند که باید در داستان‌نویسی کنار گذاشته شوند.
  • از همه مهم‌تر این‌که حالت روحی و روانی قهرمان داستانت را توضیح نده. در عوض باید بکوشی آن حالت را با کارهایی که قهرمان داستان انجام می‌دهد برای خواننده معلوم کنی.
  • برخی نویسندگان جزئیات ذکرشده در داستان‌هایشان را صیقل نمی‌دهند و لذا نثرشان غالباً متکلّف و بیش از حد ثقیل به نظر می‌رسد. آثارآنها فاقد آن ایجازی است که به داستان‌های کوتاه جان می‌بخشد.
  • برخی نویسندگان می‌ترسند شخصیت‌ها در داستان‌هایشان به اندازه‌ کافی برای خواننده شناخته نشده باشند و به همین دلیل خیلی عادت دارند که آن‌ها را به طور مشروح توصیف کنند. در نتیجه، نثرشان پُرلفت‌ و لعاب و ”شلوغ” است و این باعث تضعیف تأثیر کلی داستان‌هایشان می‌شود .در نوشتن داستان کوتاه، ناکافی گفتن کم‌ضررتر از زیاده‌گویی است.

ورت ونه گات جونیور

  • با فراغ بال بنویسید. کسی که به بانک بدهکار است و یا توی جیبش شپش قاب می اندازد امروز نویسنده خوبی نخواهد شد. لااقل در دوران حیاتش کسی او را جدی نمی گیرد. پس سعی کنید در دنیای سرمایه داری حداقل خرج خورد و خوراک خود را تامین کنید و بعد نویسنده شود.
  • اوائل کار با قلم و کاغذ بنویسید. اشکالی ندارد. می دانم خیلی ها دوست دارند با استفاده از یک ماشین تحریر -استایل- ژست نویسندگی بگیرید. شاید خودتان بپسندید اما مخ دیگران را سفره می کنید. بهتر است زمانی از ماشین تحریر استفاده کنید که یاد گرفتید با چه کلمات. جملات و تکنیکهایی احساسات مورد نظرتان را در داستان پیاده سازی کنید.(طبعا این توصیه متعلق به زمانی است که هنوز ماشین تحریر جای خود را به رایانه و موبایل و … نداده بود)
  • پای غریبه ها را تنها زمانی به داستان بازکنید که مخاطب غافلگیر شود نه اینکه احساس کند سرکار گذاشته شده.
  • به وجود و نقش همه کارکترهای داستان فکر کنید حتی به کسی که تنها یک لیوان آب برای قهرمان می آورد. به این فکر کنید که چرا قهرمان خودش نرفته آب بخورد. چرا آن کاراکتر سیاهی لشکر باید برایش یک لیوان آب بیاورد.
  • برای پایان بندی داستان تان بدجنس باشید و به سراغ نامحتمل ترین گزینه ها بروید.
  • مثل یک ادم سادیستیک و روانی دائم سعی کنید به بدترین و افتضاح ترین حالتی که خواننده ممکن است از شخصیت شما برداشت کند بیاندیشید و فکری برایش بکنید.
  • شخصیتها را یکی یکی خلق کنید. با این کار شما مجبور می شوید جهان را از دریچه ذهن یک شخص بفهمید و به درک درستی از او و شرایطش دست یابید.
  • به خوانندگان خود اطلاعات لازم و ممکن را بدهید. به جهنم که با اینکار نمی توانید حالت تعلیق و گره افکنی ایجاد کنید. این بی عرضگی خودتان است. داستان باید خودش به پایان برسد شما در مسیر حرکت داستان فضولی نکنید. اطلاعات لازم به مخاطب را بدهید – این دوبار- تا مخاطب بتواند گزینه های مختلف داستان را در ذهنش تحلیل و بررسی کند. حتی اگر اینکار مثل خوراندن سوسک به مخاطب باشد.

ویلیام فاکنر

  • ویلیام فاکنر، خالق شاهکاری چون «خشم و هیاهو» درباره‎ی جریان خلق این رمان می‎گوید: «{همه چیز} با یک تصویر ذهنی شروع شد. در آن لحظه فکر نمی‎کردم که سمبلیک باشد. این تصویر عبارت بود از پشت گل‎آلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا می‎توانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام می‎گرفت، ببیند وآن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.همین که خواستم توضیحی درباره‎شان بدهم وبگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار می‎کردند وشلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمی‎شود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتما باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوارگلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین می‎آمد تا از تنها خانه‎ای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند. از آنجایی که احساس می‎کردم اگر داستان از زبان کسی نقل شود که به چرایی وقایع آگاه نیست و فقط می‎داند که چه چیز دارد اتفاق می‎افتد، تاثیر بیشتری خواهد داشت. خالق شاهکاری چون «خشم و هیاهو» درباره‎ی جریان خلق این رمان می‎گوید: «{همه چیز} با یک تصویر ذهنی شروع شد. در آن لحظه فکر نمی‎کردم که سمبلیک باشد. این تصویر عبارت بود از پشت گل‎آلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا می‎توانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام می‎گرفت، ببیند وآن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.همین که خواستم توضیحی درباره‎شان بدهم وبگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار می‎کردند وشلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمی‎شود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتما باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوارگلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین می‎آمد تا از تنها خانه‎ای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود فرار کند. از آنجایی که احساس می‎کردم اگر داستان از زبان کسی نقل شود که به چرایی وقایع آگاه نیست و فقط می‎داند که چه چیز دارد اتفاق می‎افتد، تاثیر بیشتری خواهد داشت.

گابریل گارسیا مارکز

  • تصویر در ذهنم به تدریج رشد می‎کند تا جایی که داستان در ذهنم با روالی شبیه روال واقعیت شکل می‎گیرد. مساله اینجاست که زندگی و ادبیات یکی نیستند، ناچار با این مساله روبه رو می‎شوم که چگونه این تصویر را پیاده کنم؟مسافت مناسب برای این کتاب کدام است؟ وقتی داستان را در ذهن پروراندم و ساخت آن راهم پیدا کردم، می‎توانم دست به کار شوم، البته مشروط بر آنکه بتوانم برای هر شخصیت نامی مناسب پیدا کنم، اگر نامی کاملا برازنده شخصیت پیدا نکنم، کار سر نمی‎گیرد. شخصیت ‎ها را نمی‎توانم مجسم کنم.

امبرتو اکو 

  • روشن است که از اول فکرهایی در مغزم بود، تصمیم گرفتم کار کنم. اول بدون اینکه طرح منسجمی داشته باشم، شروع کردم به یادداشت کردن . چیز نامشخصی بود. بعد طرح رمان در مغزم شکل گرفت . مدت یک سال به طور فشرده درباره قرون وسطی کار کردم و توجهم بخصوص روی هنر و فلسفه آن دوران متمرکز بود.

 گونتر گراس

  • حافظه ام از یادآوری دقیق آن‎چه در آن دوران انجام داده‎ام باز می‎ماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسه‎ام در نظر گرفته بودم و هرطرح را از واژه‎های راهنما انباشته بودم، اما همچنان که کار پیش می‎رفت‎، طرحها یکی پس از دیگری حذف می‎شدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دست نویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار می‎کردم. اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف می‎رفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآینده ام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که قدیس مرا از رو برد و او را از نوک ستون پتیین کشید: یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند،پسر‎بچه سه ساله دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود، و بی‎اعتنایی مطلق او به دنیای اطرافش (آدم بزرگ‎هایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ می‎زدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.

ارنست همینگوی

  • وقتی من قصد نوشتن یک کتاب یا یک داستان را دارم، صبح زود بعد از طلوع آفتاب بیدار می‌شوم. برایم فرقی نمی‌کند حال نوشتن را داشته‌باشم یا نه، هیچ‌کس این قائله را برهم نمی‌زند. کرم نوشتن مرا رها نمی‌کند. وقتی نوشته‌ام را می‌خوانم در حین خواندن مرحله بعدی کارم به ذهنم خطور می‌کنم و من خواندن را متوقف می‌کنم و کار را جلو می‌برم. اگر از ساعت شش صبح هم شروع کنم به نوشتم حتی تا طلوع ماه در آسمان نیز می‌نویسم. به شرط اینکه خالی نباشم. وقتی در ذهنم چیزی نباشد نمی‌نویسم. گاهی وقتها هم ذهن‌تان خالی‌ست اما احساسی در آن پرسه می‌زند. شبیه وقتی که به یک آدم ناشناس دل می‌بندند. در چنین شرایطی می‌توان شعر گفت. و برای من وقتی این اتفاق بیفتد کارم را منقطع می‌کند. در چنین شرایطی ادامه کار برایم سخت می‌شود. این وضعیت کمی‌ پیچیده‌است. بیشتر از این نمی‌توانم توضیح بدهم.

الیزابت دوک

شاید در ظاهر زندگی روزانه ام خیلی هیجان انگیز نباشد اما من جلو کامپیوتر شخصیتی می یابم که مثل یک دختربچه به دنبال ماجراهای گوناگون است.

 استیفن ویزینسکی

  • حقیقت این است که فقط با مطالعه‌یِ دقیقِ آثارِ ادبیِ بدونِ‌نقص و توجه به اسلوبِ ویژه‌ای که استادانِ بزرگ برایِ جمله‌بندی، تاکید، نگاه، انتخابِ کلمات، داستان‌پردازی، تخیل، کلمات، پاراگراف‌ها و فصل‌هایِ یک کتاب انتخاب کرده‌اند، می‌توان آن‌چه را باید در باره‌یِ تکنیک یاد گرفت به دست می آورید. اما توجه کنید که آنچه تا کنون به کار گرفته شده، نمی‌تواند نوآفرینی را به شما بیاموزد، اما در عوض با درکِ فن‌آوری‌هایِ استادان، اقبالِ بیش‌تری برایِ پروراندنِ‌ تکنیکِ‌ شخصی‌تان خواهید داشت. .من همواره نوشته‌هایِ‌سویفت، استرن، مارک تواین و شکسپیر را می خوانم. دست‌کم سالی یک‌بار اقلا آثارِپوشکین، گوگول، تولستوی، داستایوفسکی، استاندال، بالزاک و دیگران را مطالعه می‌کنم. به عقیده‌یِ من کلایست و رمان‌نویسانِ بزرگِ فرانسوی و روسی استادانِ نثر هستند. نوابغی که توانِ رقابت با آنان نیست. من می‌کوشم هر روز چیزی از آن‌ها بیاموزم. این تکنیکِ من است.
2+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

دیدگاهی نیست

دیدگاهی بنویسید

18 + 11 =