مسابقه؛ اثری از معصومه گرانمایه

مسابقه؛ اثری از معصومه گرانمایه

مسابقه بین المللی فرهنگی هنری عکاسی، خطاطی، داستان کوتاه و کارتون با موضوع سنگ ؛ اثری از معصومه گرانمایه ؛ علاقمندان می توانند با زدن دکمه «لایک» رای دهند.

303
0
اشتراک
معصومه گرانمایه
معصومه گرانمایه

                                            «سگ­های معدن تراورتن»

برای چهارمین­ بار بود که وسایل معدن را می­دزدیدند. ساعت هشت صبح که به معدن آمدیم، مثل سه دفعه ­ی قبل، هیچ اثری از وسایل معدن نبود. باز هم مثل سه دفعه ­ی قبل، با مهندس تماس گرفتم و مسئله­ ی به سرقت رفتن وسایل را به او اطلاع دادم. طبق معمول قرار شد، هاتف برای خرید وسایل جدید به شهر برود.

تا ظهرکه مهندس آمد، به همراه کارگرها و راننده­ های معدن، در مورد کسانی که وسایل را از معدن می­دزدند صحبت کردیم؛ برخی بیکاری و رکود را عامل اصلی این­گونه اتفاقات می­دانستند و سعی می­کردند مسائل اجتماعی را عامل اصلی دزدی بدانند. اما وقتی عکس ­العمل شدید مرا دیدند، کمی سکوت کردند و سپس همراه من به دزدها فحش دادند.

مطمئن بودم که این کار توسط چند نفر از کارگرهای معدن انجام می­شود، سه نفر از کارگرها، همیشه نسبت به حقوق و مزایایی که دریافت می­کردند، معترض بودند و حالا هم که صحبت از دزدی­ ها شده بود، می­خواستند تقصیرها را به گردن مسائل اجتماعی بیاندازند و دزدها را تبرئه کنند.

ماشین تویوتای مهندس که ایستاد، همه حرفها یادم رفت. دو سگ بزرگ که تا حالا لنگه­ ی آن­ها را ندیده بودم، پشت ماشین مهندس بود. آن­قدر با ابهت بودند که اگر تنها با آنها روبرو می­شدم، به ­طور حتم قالب تهی می­کردم. مهندس با لبخند همیشگی از ماشین پیاده شد و به رحمان گفت، سگ­ها را از ماشین پایین بیاورد. سگ­ها را برای حفاظت از معدن خریده بود.

سر صحبت را در مورد دزدی­ های معدن باز و مقدمات لازم برای این­که آن چند کارگر را در این مورد مقصر جلوه دهم فراهم کردم که یک­دفعه مهندس حرفم را قطع کرد و گفت، عازم سفر است و باید برود. سپس در مورد غذا دادن به سگ­ها و مراقبت همه جانبه از معدن سفارش کرد. هنگام خداحافظی مثل همیشه گفت: با کارگرها مهربان باش.

آشپز معدن، تمامی آشغال­ گوشت­های روزهای گذشته را جلوی سگ­ها ریخت و سگ­ها با حرص و ولع، شروع به خوردن کردند. به آشپز سفارش کردم که هر روز صبح که به معدن می آید، برای سگ­ها غذا تهیه کند.

تقریباً ظهر بود که هاتف با وسایل جدیدی که از شهر خریده بود، به معدن آمد و همه­ ی کارگرها و راننده­ ها، کار خود را شروع کردند.

با یکی از دوستانم که در کار معدن بود، در مورد دزدی­های معدن صحبت کردم. او هم مثل من اعتقاد داشت که دزدی ­ها، کارخودی است و به ­طور حتم یکی از کارگرها در این کار نقش دارد. تلفن با دوستم که تمام شد، تا ساعت­ها در مورد این­که کدام یک از کارگرها در این دزدی­ ها نقش دارد، فکر کردم و تقریباً در این مورد به جمع بندی رسیدم.

تلفن را برداشتم و گزارش دزدی مجدد معدن به همراه تمامی حدس و گمان­هایم را به پلیس دادم. کارگری را که به او مضنون بودم نیز، به پلیس معرفی کردم. وقتی پلیس گفت: استدلالت برای این­که این کارگر دزد است چیست؟ با قاطعیت گفتم: همیشه آویزان است و برای گرفتن پول می­نالد، همیشه مانند بچه­ های کوچک نق می­زند و برای گرفتن پول اضافه، هزارویک بهانه می­ آورد؛ یک­ روز زنش مریض است، یک­ روز بچه­ اش، یک­ روز پدرش …

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. از کلانتری خبر دادند که دزدها را گرفته ­اند. آنها برای دزدیدن وسایل یک معدن دیگر اقدام کرده بودند که توسط نگهبانان معدن دستگیر شده بودند. در فهرست اسامی دزدها هیچ اثری از نام کارگری که من معرفی کرده بودم، نبود! با شرمندگی تلفن را قطع کردم. در راه معدن، بارها و بارها با خودم تمرین کردم که از آن کارگر بابت تهمتی که به او زده ­ام عذرخواهی کنم؛ اما هر بار با استدلال­هایی جدید خودم را منصرف می­کردم.

به معدن که رسیدم، سگ­ها پارس­ کنان به استقبالم آمدند و تا ایستادن ماشین به دنبالم دویدند. چون حدس می­زدم که گرسنه باشند، تمامی آشغال گوشت­هایی را که رحمان خریده بود، جلوی آن­ها ریختم. هر دو با حرص و ولع مشغول خوردن شدند.

ظهر بود که یکی از کارگرهای همیشه معترض نزدم آمد و گفت؛ در معدن بلوک بسیار خوبی استخراج شده و اگر ممکن است آن را به او واگذار کنم تا او با گرفتن حق دلالی­ اش، کمی سود کند و آن را به زخم زندگی ­اش بزند. برای خرید سنگ، پولش نقد نبود و طبق معمول می­خواست چک چند ماهه بدهد می­توانستم سنگ را به او واگذار کنم و مهندس هم در این باره مخالفتی نداشت اما خودم هم می­توانستم سنگ را بفروشم و سود خوبی از آن ببرم. بنابراین خودم را به او ترجیح دادم و خیلی قاطعانه گفتم: نه.

یک هفته گذشت. استخراج چند بلوک سنگ خوب از معدن و رسیدن حق دلالی حاصل از فروش  سنگ­ها، باعث شده بود که مبلغ قابل توجهی پول وارد حسابم شود و برای خرید یک ماشین مدل بالا هزار و یک­ جور نقشه بکشم؛ اما به دست آوردن این همه پول بی­ هزینه هم نبود؛ در این مدت مجبور شدم بارها و بارها چپ چپ نگاه کردن کارگرها و در برخی مواقع بد دهنی آنها را تحمل کنم.

در طول یک­ هفته ­ی گذشته، یکی از سگ­ها نبود. یکی از آنها روزی دو بار می ­آمد و کمی پارس می­کرد، وقتی می­دید کسی توجه نمی­کند، چند تکه آشغال گوشت به دهان می­گرفت و می­رفت. چند بار از کارگرها و راننده­ ها سراغ سگ مفقود شده را گرفتم؛ اما چون هیچ­کدام از من خوششان نمی­ آمد، جواب سربالا می­دادند. یک­بار هم وقتی سگ آشغال گوشت را برداشت و رفت، تعقیبش کردم، اما آن­قدر تند دوید که وسط راه منصرف شدم و برگشتم.

بلوک­های استخراج شده را فروخته و پول آن­را منهای سود خودم به حساب مهندس واریز کردم. چون همیشه معدن با کمبود نقدینگی مواجه بود، فروش سنگ به ­صورت نقدی و واریز پول به حساب، مهندس را خوشحال می­کرد و باعث می­شد که به حرف­های کارگرها و راننده ­ها توجه نکند.

واریز پول به حساب باعث شد که صبح روز هشتم، مهندس با صورتی خندان و یک جعبه شیرینی وارد معدن شود. برخی کارگرها در حالی که زیر لب به من ناسزا می­گفتند، شیرینی برداشته و می­خوردند. سعی می­کردند ناراحتی خودشان را بروز ندهند. آن­قدر این کار را انجام داده بودند که در این مورد استاد شده بودند و در بسیاری از موارد اصلاً نمی­شد فهمید که اینها خوشحال هستند یا ناراحت!

در اتاق را که بازکردیم، یکی از سگ­ها آمد و پس از ایستادن کنار مهندس پارس کرد. طوری پارس می­کرد که انگار از مهندس می­خواست همراه او برود. مهندس سراغ سگ دیگر را گرفت و من گفتم که یک­ هفته است که ناپدید شده. طبق معمول سگ کمی آشغال گوشت به دهان گرفت و دوید. من و مهندس هم دنبال سگ دویدیم.

از تپه­ ی سوم که بالا رفتم، نفسم گرفت و از مهندس خواستم که تعقیب سگ را بی­خیال شود؛ اما مهندس گفت: باید برویم. حتماً اتفاقی افتاده است. دو تپه­ ی دیگر را بالا رفتیم تا به سگ­ها رسیدیم. جایی مثل پرتگاه که واقعاً پایین رفتن از آن بسیار مشکل و خطرناک بود. سگ اول که یک هفته ­ای مفقود شده بود، پایین صخره بین دو سنگ بزرگ گیر کرده بود و به­ هیچ عنوان نمی­توانست تکان بخورد. سگ دوم روبرویش ایستاده بود و غذایی را که در دهانش بود، در دهان سگ اول می­گذاشت!!!                        معصومه گرانمایه

46+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

دیدگاهی نیست

دیدگاهی بنویسید

یک × چهار =