مسابقه؛ اثری از انسیه محسنی

مسابقه؛ اثری از انسیه محسنی

مسابقه بین المللی فرهنگی هنری عکاسی، خطاطی، داستان کوتاه و کارتون با موضوع سنگ ؛ اثری از انسیه محسنی ؛ nc.mohseni2007@gmail.com ؛ علاقمندان می توانند با زدن دکمه «لایک» رای دهند.

423
0
اشتراک
انسیه محسنی
انسیه محسنی

                                               سنگ هایی به وسعت دریا

نگاهی به ساعت انداخت. وقتش رسیده بود، باید به میعاد گاه می رفت، یار دیرینه چشم به راه مانده و اگر دیر کند دلواپسش خواهد شد. به سرعت سمت اتاق رفت، در کمد لباس را باز کرد و بی آنکه فکر کند دست بر روی پیراهن آبی گذاشت، آن را بر تن کرد، به دنبال روسری متناسب با پیراهن می گشت که یکدفعه چشمانش به آن  ساتن سفید با گلهای سرخ افتاد، خنده ای تلخ بر لبانش نشست و یاد اولین دیدارش افتاد، ساتن سفید را سرش کرد و چهره ی خود را با سرمه ی محلی آراست، از خانه بیرون زد، در راه سه شاخه گل سرخ هم رنگ گل های روسری سفیدش گرفت و راه همیشگی اش را به سمت دریا طی کرد.

به دریا که رسید به احترام معشوقه اش به آبی بیکران دریا تعظیم کرد و بر روی تخته سنگی بزرگ که جایگاهش بود نشست و خیره به دریا شد، گلهایش را پر پر کرد، به سوی آن دیرینه یار فرستاد. ساعت ها با اوحرف زد، با او خندید و با او گریه کرد.

انتظار، طاقتش را تاب آورده بود. خسته از این همه صبوری، خسته از سکوت مبهم این آب های بی انتها وخسته ازسنگریزه هایی که هربار و هروعده به یادمعشوقه اش ازکناردریابه خانه می برد ویک حرف کوچک برروی آن می نوشت تا اگر روزی رسید و انتظارش پایان یافت، آن یار دیرینه دانه به دانه این سنگ ها را بر دارد و نگاه کند و حرف های این بانوی انتظارش را مو به مو براندازکند.

 آری او خسته بود اما با هربار دیدن دریا دلش قرص و مطمئٔن تر از قبل می شد  که عباسش می آید. با امروز میشود هفت ماه و بیست و سه روز که او از دریا باز نگشته، به دیدن رعنایش نیامده، دمپخت های همسرش را نخورده و برایش فال حافظ نگرفته است.

 نزدیک صبح شد اما حرف های رعنا تمامی نداشت؛ عباس، زندگی اش در دل دریا جا مانده، دیر کرده، خیلی زیاد دیر کرده و او را بی یارو یاور و تنهای تنها در این کره مفلوک درندشت تنها گذاشته و به همین علت است که این دریا این آب های به ظاهرآرام و دوست داشتنی رعنا را به یاد عباس می اندازد. آب دریا هم قوت قلبش است وهم سنگ صبورش …

خورشید طلوع کرد، این بار بانوی انتظار سنگی بزرگ تر از قبل برداشت و همان موقع برای ثبت لحظه اش بر روی سنگ نوشت: عباس عزیزم امروز زاد روز توست گرچه تو در این فاصله ی بسیار دور قرار گرفته ای اما من و فرزندی که از تو دارم تا ابد چشم به راهت خواهیم ماند،  در عجبم که عهد شکنی در مرامت نبود پس این همه انتظار از برای چه است؟؟؟ تولدت مبارک یگانه مرد زندگیم.

سنگ را برداشت با دریا خداحافظی کرد به سمت خانه روانه شد، نمیدانست چه حکمتی در این دیدار بود که او تا به این حد احساس سبکی و دل گرمی می کرد، آنقدر سبک که شاید می توانست بر فراز آسمان ها پرواز کند.

به خانه رسید و سنگ امروزش را در کنار دیگر سنگ ها گذاشت، بر روی کاناپه دراز کشید و خوابید، عباس به خوابش آمد؛ با همان لبخند همیشگی ومهربانی نگاهش، او را می نگریست به سمتش رفت و گفت: ای مهربان یارم چه می کنی؟ عباس گفت: بانوی من، بانوی شب ها و روزها و ثانیه های من، به من قول می دهی تا آن زمان که نفس میکشی و هر زمان که دلت پر زد برای معشوق، سنگی برایم به یادگار بیاوری و برایم بنویسی از ناگفته های قلب مهربانت؟؟

رعنا گفت: مرد من، تو که باز گردی دیگر سنگ را چه کار، چشم در چشم میگویم از تمام ثانیه ها و حرف های به دل مانده ام.

عباس لبخند زد و پس از آن رعنا  به ناگاه از خواب بر خواست. بهت زده و مبهوت مانده بود. گویی تمام بدنش خشک شده و نای بلند شدن ندارد، صدای تلفن به گوش می رسید. به سختی سمتش رفت، بله بفرمایٔید: سکوت کرد، سوکتی تلخ همانند سوکت دریا به وقت غروب. بعد از چند دقیقه ای سوکتش راشکست و گفت: کجا باید بیایم؟؟

دستانش می لرزید پاهایش بی جان شده بود و قلبش تند تند می زد. چادرش را برداشت و دوباره راهی شد.  خبر از عباس بود .عباسی که هفت ماه و بیست و سه روزهیچ خبری از او نیامده بود. گویی انتظار به پایان رسیده و رعنای چشم به راه  باری دیگر مشوقه راپیدا کرده بود.

چند سالی گذشت…

علی می گفت: به درخواست مادرش پدررا درمزرعه ای نزدیک دریا به خاک سپرده اند، درکنار مزار پدر پرازسنگ هایی است که ازدلی شیشه ای بر آمده است. علی از مادری می گفت که همیشه عاشقانه ازپدرش یاد می کرد، مادری که با هرسر زدن به مزار، سنگی را به یادگار برآنجا می گذاشته تا برعهدی که در خواب با شوهرش بسته وفادار بماند.  علی از مادری میگفت که قلب شکسته اش چند صباحی بیشتر از معشوق زنده نماند. علی از دل نوشته ای که رعنا بر سنگ قبر عباس حک کرده بود می گفت؛

محبوب من

هر سنگی که برداری تکه ای از حرف های ناگفته ی من است.

 پنچ شنبه ها

حرف های حک شده بر سنگ، منتظر شنیدن جواب توست.

53+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar

دیدگاهی نیست

دیدگاهی بنویسید

سه × 5 =