مسابقه؛ اثری از سارا شجاعی

مسابقه؛ اثری از سارا شجاعی

مسابقه بین المللی فرهنگی هنری عکاسی، خطاطی، داستان کوتاه و کارتون با موضوع سنگ ؛ اثری از سارا شجاعی ؛ taraniknam@gmail.com ؛ علاقمندان می توانند با زدن دکمه «رای میدهم» رای دهند.

153
0
اشتراک
داستان کوتاه
داستان کوتاه

                                              عمو ساتیار و سنگش

بعد از چند سال به روستای زادگاه مادرم رفته بودم. غروب بود.  کنار کرم – پسر همسایه پدربزرگم- روی تپه منتهی به امامزاده نشسته بودیم و او داشت از بدبختیهایش می‌گفت. از اینکه خاطرخواه دختر حاج بهمن شده ولی آه در بساط ندارد که به خواستگاری برود. گفت: “نمی‌دانم توی دلم چه خبر است امیر! وقتی می‌بینمش قلبم توی دهانم می‌آید… از همان بچگی دوستش داشتم…هر شب خواب می‌بینم که رفته‌ام خواستگاری و جوابم کرده‌اند…باور کن حتی یک ریال ندارم که…

او همانطور داشت از بی پولیش شکایت می‌کرد که گله گوسفندها پیدایشان شد. به اول ده که رسیدند دسته‌های چندتایی از هم جدا شدند و به سمت خانه‌های صاحبشان رفتند. ولی ساتیار چوپان ده پشت سرشان نبود. او عموی ابراهیم – پدر کرم- بود. مرد مسنی بود و از وقتی دهساله بود چوپان بود. زنش عمه مهرسا ده سالی می‌شد فوت شده بود و او تنها در خانه کوچکش زندگی می‌کرد. صبح‌ها گوسفندها را به دامنه سبز کوه مرالد می‌برد و عصرها برمی‌گرداند. مردم هم به عنوان دستمزد هر ماه مقداری پول، برنج، روغن یا چیزی به او می‌دادند. پیرمرد قانعی بود و هیچوقت شکایت نمی‌کرد. همانطور که به کوره راه باریک دامنه مرالد نگاه می‌کردم گفتم: “عمو ساتیار چرا نیامد؟”

– کرم آهی کشید و گفت: “پیرمرد خوبی است خدا حفظش کند… ولی کاش کمی هم به فکر اقوامش بود. همین چند سال پیش بود که آن تکه الماس را توی مرالد پیدا کرد. می گفتند قیمتش بیست میلیون تومانی بود … پیرمرد همه را برای ساختن مسجد به شورای ده داد..

همانطور که هنوز به کوه نگاه می کردم گفتم: “پس این کوه معدن الماس دارد! کسی برای استخراجش اقدامی نکرده؟ فقط عمو ساتیار یاقوت پیدا کرده؟”

– آره. بخاطر این است که شصت سال است هر روزش توی مرالد می‌گذرد… کوه را خوب می‌شناسد و سنگ‌ها را هم همینطور…از جوانی سنگ‌شناس خوبی بود. می‌گویند به یک سنگ نگاه کند می فهمد وسطش الماس است یا نه…سنگها را می‌شکند و وسطش الماس را بیرون می آورد. خودش نمی‌فهمد چقدر الماس قیمت دارد. چند سنگ شفاف خیلی کوچک پیدا کرده بود و داده بود مش حسین پیله ور  که وقتی به شهر رفت بدهد برای زن عمو مهرسا یک گردنبند درست کنند. مش حسین فکر می‌کرد از این سنگهای شیشه‌ای است او هم آن را داده بود برادرش و او یک گردنبند ساخت و برایش فرستاد…. تازه بعد از مردن عمه مهرسا بود که فهمیدند همه‌اش الماس است. ولی عمو ساتیار از اولش هم می‌دانست …گردنبند را بخشید به یک یتیمخانه توی شهر…بعدش تمام مردم ده یک ماه تمام توی کوه گشتند تا سنگ الماس پیدا کنند ولی هیچکس هیچ چیز پیدا نکرد.. فقط عمو ساتیار در این مورد تخصص دارد. چند سال پیش هم آن تکه الماس بزرگ را وسط یک سنگ پیدا کرد و وقف مسجد کرد…

  دوباره به کوه مرالد که حالا زیر نور غروب تیره شده بود نگاه کردم. کاش به جای شیمی زمین‌شناسی خوانده بودم. شاید می‌توانستم سنگ الماس پیدا کنم…. همانطور که کوه را نگاه می‌کردم عمو ساتیار را دیدم که می‌آمد. آهسته قدم برمی‌داشت انگار که بار سنگینی را حمل می‌کند و واقعاً هم همینطور بود. چیزی روی کولش بود …وقتی از جلوی ما گذشت دیدیم یک سنگ، به بزرگی یک بالش، را با طناب به پشتش بسته است. اصلاً متوجه ما نشد…همانطور که سرش پایین بود آهسته به طرف خانه‌اش رفت. کرم گفت: “دیدی؟ یک سنگ پیدا کرده! مطمئنم سنگ الماس است!”

– پس پولدار شده!

او آهی کشید و گفت: “پولدار شده؟! نه بابا! حتی اگر طلا هم پیدا کند می‌دهدش مسجد یا خیریه! انگار که نه انگار که من پسر برادرزاده‌اش هستم و محتاج هزار تومنم!… راستی امشب بیکاری امیر؟”

– آره. برای چی؟

 – ببین! دوست داری من سر و سامان بگیرم؟

– معلوم است که دوست دارم..

– ببین امیر! خوب مگر من پسر برادرزاده عمو ساتیار نیستم؟ مگر محتاج هزار تومان نیستم که عروسی کنم؟ اگر عمو ساتیار الماس پیدا کرده باشد خدائیش من مستحق‌تر هستم یا بچه‌های یتیمخانه توی شهر؟  خوب این الماس حق من است… خدا را خوش می‌آید که من در آرزوی ازدواج باشم و عموی بابایم ثروتش را وقف ساختن مسجد و از این چیزها کند؟ خدا می‌گوید چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است…

– خوب بهتر است بروی و از او بخواهی آن را به تو بدهد..

– بچه‌ای مگر؟ نمی‌دهد! عمو ساتیار وضعیت من بدبخت را درک نمی کند… آن را می‌بخشد به شورای ده که آنها هم حیف و میلش می‌کنند… پیرمرد آن را برای خودش نمی‌خواهد… می‌خواهد با آن یک کار خیر بکند… پس بهتر است من برش دارم!

– یعنی می‌خواهی سنگ را بدزدی؟

– دزدی که نیست! او عموی بابایم است و در هر صورت اگر خدای نکرده بمیرد من وارثش هستم. فقط با پول آن عروسی می‌کنم و بعد به او می‌گویم حلال کند. آدم خوش قلبی است و حتماً مرا می‌بخشد. تو  یکی دو ساعت دیگر برو خانه‌اش… یک بهانه برای حرف زدن پیدا کن و برو سرش را گرم کن… حتماً سنگ را توی حیاط گذاشته… گوشش کمی سنگین است و صدای پای مرا توی حیاط نمی‌شنود… من آن را برمی‌دارم و می‌برم روی پشت بام و می‌شکنمش

***

نیم ساعت بعد من جلوی در خانه عمو ساتیار بودم. البته می‌خواستم با او حرف بزنم  نه اینکه سرش را گرم کنم. می‌خواستم درباره کرم و بی‌پولی‌اش حرف بزنم و متقاعدش کنم سنگ الماس را به او ببخشد. اینطور دیگر کار کرم دزدی محسوب نمی‌شد و من هم شریک دزد محسوب نمی‌شدم.

در چوبی حیاط نیمه باز بود. در را باز کردم و یااللهی گفتم و داخل شدم. حیاط کوچکی بود. خانه هم دو اتاق کوچک بود که درش به ایوان باز می‌شد. سنگ هم وسط ایوان گذاشته بود. رفتم پشت در اتاق و در زدم. عمو ساتیار کنار بخاری نفتی‌اش نشسته بود و چای می‌خورد. بلند در زدم تا متوجه شد. بلند شد و آمد در را باز کرد. سلام کردم و او تعارف کرد بروم تو. مرا می‌شناخت. چون حال پدر و مادرم را پرسید. تعارف کرد کنار بخاری نشستم و یک استکان چای جلویم گذاشت. برنامه ریزی کرده بودم که حرف را به عمه مهرسا و عروسی‌اش بکشانم و بعد موضوع کرم را پیش بکشم…

در این لحظه صدای پریدن کرم را از روی دیوار شنیدم. خدا را شکر کردم که عمو ساتیار گوشش سنگین بود و نمی‌شنید. امیدوار بودم بله را برای دادن سنگ الماس به کرم ازش بگیرم و این کار کرم دزدی محسوب نشود. گفتم”: خدا بیامرزد عمه مهر سا را! می‌گویند زن خوب و مهربانی بوده… راستی چطور با او آشنا شدی عمو؟ آن قدیم‌ ندیم‌ها خواستگاری و عروسی چطور بود؟

عمو ساتیار به دیوار تکیه داد. آهی کشید و بعد لبخندی روی لبش پدیدار شد و گفت: “آن وقت‌ها مادر یا خاله پسر، دختری را می‌پسندید و بعد پسر یک نظر او را می‌دید و اگر به دلش می‌نشست دو ماه بعد داماد شده بود… ولی من اینطوری نبودم. از وقتی دهسالم بود چوپان بودم. گله را می‌بردم در دامنه مرالد که بچرند. خودم هم یک گوشه می‌نشستم و پایین را نگاه می‌کردم تا اینکه یک بهار عشایر آمدند. داشتند سیاه چادرهایشان را علم می کردند. یادم هست نشسته بودم و پایین را نگاه می‌کردم که دیدمش… لباس زرد گلداری پوشیده بود و باد موهایش باقته‌اش از زیر چارقدش به هم می زد.. دختر پانزده شانزده ساله‌ای بود…قلبم پایین آمد. همه چیز، کوه، دره، ابرها، آسمان و همه چیز و همه کس در مقابلم محو می‌شد و فقط او را می‌دیدم… آن لحظه بزرگترین لحظه زندگیم بود…اینقدر محو مهرسا شده بودم که اصلاً یادم رفته بودم کی و کجا هستم…”

در این لحظه صدای لغزیدن سنگ را از ایوان می‌شنیدم. کرم داشت آن را بلند می‌کرد که ببرد. گفتم: “خوب بعدش چکار کردی عمو ساتیار؟”

او یک جرعه چای نوشید و گفت: “مادر خدابیامرزم را فرستادم در چادرشان…کمی سخت گرفتند ولی بعد قبول کردند. بعد مهرسا شد خانم من… چقدر خوشبخت بودیم..

بعد مرالد شد همه چیز من.. و امروز چی را پیدا کردم. همینطور که داشتم توی دامنه مرالد راه می‌رفتم و به گذشته فکر می کردم یک چیز دیدم… همان سنگی که وقتی رویش نشسته بودم و پایین را نگاه می کردم مهرسا را دیدم و عاشقش شدم! پنجاه سال است که  بعد از آن روز توی کوه می‌چرخم ولی هیچوقت آن سنگ را ندیده بودم یعنی توجه نکرده بودم و بعد یکدفعه امروز دیدمش… بلندش کردم و به هر جان کندنی بود آوردمش… حالا امشب حال عجیبی دارم … فکر می‌کنم مهرسای من… همان دختر عشایری با لباس پولکی زردش هنوز زنده است… باورت می‌شود وقتی خوابش را می‌بینم هنوز همان دختر شانزده ساله لباس زرد را می‌بینم؟…”

صحبت‌های عمو ساتیار که به اینجا رسیدم بغض گلویم را گرفت. آنقدر با عجله بلند شدم که پایم به استکان خورد و چای ریخت. گفتم: “یک چای دیگر برایم بریز عمو ساتیار… تا خنک شود برمی‌گردم…”

از اتاق بیرون دویدم و دعا کردم عمو ساتیار تا ده دقیقه دیگر از اتاق بیرون نیاید… دویدم سمت خانه کرم…. خدا خدا می‌کردم او هنوز سنگ را نشکسته باشد. به خانه که رسیدم در بسته بود. با درماندگی اطرافم را نگاه کردم … جلدی از دیوار بالا رفتم و از روی دستشویی پریدم و از آنجا روی پشت بام رفتم… کرم آنجا کنار سنگ نشسته بود و آماده بود تبر را بالا ببرد که دستش را گرفتم…

گفت: “چکار می کنی؟ هر چیز با ارزشی تویش بود سهم تو را هم می‌دهم…”

گفتم: “خیلی باارزش تر از این حرفهاست که بتوانی تقسیمش کنی!”

او هنوز مات و مبهوت نگاهم می کردم که سنگ را برداشتم و به هر جان کندنی بود همانطور که توی دستم گرفته بودمش از پشت بام پایین پریدم و دویدم طرف خانه عمو ساتیار. آهسته در را باز کردم و هن‌هن کنان آن را توی ایوان گذاشتم. تازه آن وقت بود که نفس راحتی کشیدم. لباس را مرتب کردم و رفتم توی اتاق. عمو ساتیار کنار سجاده نشسته بود و می‌خواست نماز بخواند. گفت: “چایت را بخور تا سرد نشده…حتماً خیلی خسته شدی!” و خودش مشغول نماز خواندن شد. تازه فهمیدم چقدر خسته‌ام. نشستم و چای را هورت بالا کشیدم و بعد آب شدم… حتماً عمو ساتیار بیرون رفته بود که وضو بگیرد… سرخ شدم … ولی حرص خوردن و خجالت کشیدن چیزی را حل نمی‌کرد. باید همه چیز را به او می‌گفتم. او خودش عاشق شده بود و عاشق شدن را درک می‌کرد.  یک استکان چای دیگر برای خودم ریختم و فکر کردم قصه عشق کرم را چطور شروع کنم….

12+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

دیدگاهی نیست

دیدگاهی بنویسید

چهار + 9 =